بزرگ شدن ضحي كوچولو
سلام ضحي جان الان ديگه ماشالله هزار مشالله ديگه كم كم داري از اب وگل در مياي و بزرگ ميشي هر موقع كه از سر كار ميام و مي بينمت اساسي خستگي از تنم در مياد اون نيم خنده هاي كوچول رو كه ميزني واسه بابايي نمي دوني چه حالي به آدم ميده گريه هات هم شيرينه عسل من مي دوني چي بهت ميگم موقعي كه داري دارم باهات حرف ميزنم ميگم عشق من تو واقعاً عشق و اميد من به زندگي هستي ببخشيد چند وقتي هست كه چيزي ننوشتم چون يكم بابايي مريض بود دكتر و از اين حرفا حالا يكم بهترم دارم واست مي نويسم يه وقت فكر نكني بابايي فراموشت كرده ها اصلاً اتفاقاً هميشه به يادتم راستي مي دوني چي شده ما امروز از خونه بابابزرگ ( باباي خودم) اومديم خونه خودمون تو واسه اولين ب...
نویسنده :
باباش
22:12


